گلهای گرمسیری
ای دوست مرا به خاطر آور
دوست عزیزم آزی ، وقتی شنیدم که جواب آزمایشها نشان داده که مادرت سرطان ریه از نوع بدخیم دارد خیلی ناراحت شدم. این تنها کاری ست که از دستهای ناتوانم برمی آید..من و هر خواننده ی این متن دعا میکنیم که مراحل درمان مادر مهربانت به خوبی طی شود و او سلامتیش را دوباره بدست آورد.. هر دعا ، اهدای یک سلول سالم درخواست صمیمانه: لطفا این متن را عیناً و یا به سلیقه ی خود برای مدت 7 روز بعنوان پست ثابت در بلاگ خود قرار دهید.. این زنجیره می تواند به معجزه تبدیل شود...
خط فقر دقیقا همین جاست. فاصله ای هم با ما ندارد. درست زیر پای ماست. خط فقر، خطی فرضی است مابین بتن یک پل. زیر آن خوابیدن و از آن عبور کردن. و ما عابری گذران، فقط گذر میکنیم ... کاش به خود بیایند آنها که باید!!!
عزیزم سلام!!! یادت هست گاهی وقتها که دعواهامون به جاهای باریک میرسید من رو کتک میزدی...من که تنهایی زورم به تو نمی رسید واسه همین می رفتم پیش بابا شکایت می کردم بابا هم میومد تا مثلا واسه خنک شدن دل من کتک خورده ،تو رو بزنه اما من گریه می کردم و قبل از اینکه بابا برسه بهت میگفتم فرار کن الان کتک می خوری؟؟؟ یادت هست صبح های تابستون از خواب که بلند می شدیم آفتاب نزده با دست و صورت نشسته می پریدیم تو کوچه زیر آفتاب که گرماش مغز آدمو آب می کرد.با بچه ها هر کدوم یه چرخ دوچرخه داشتیم با چوب میزدیم بهش قلش میدادیم و دنبالش می دویدیم چرخ هر کس بیشتر قل می خورد کلی پز می داد و کیف می کرد؟؟؟بعد لنگ ظهر گشنه که می شدیم خاک و خلی میومدیم خونه اونقد که آفتاب تو کله مون زده بود هر دوتامون خون دماغ می شدیم می نشستیم تو حیاط و چک چک از دماغمون خون میومد پاهامون رو میذاشتیم تو حوض و مامان هی آب یخ درست می کرد می ریخت رو سرمون و می گفت دیگه از فردا حق ندارین برین تو کوچه ...ما دوتا مثل جوجه ی آب کشیده به هم نگاه می کردیم و ترتر می خندیدیم؟؟؟ یادت هست بهار و تابستون بابا تو بهار خواب پشه بند می بست و مامان زیرش برامون لحاف و تشک پهن می کرد و می گفت چند دقیقه صبر کنید تا جاهاتون خنک بشه بعد برید تو جاهاتون کیف کنید.اون وقت ما هم بازی می کردیم تو می شدی موش،من و پرند می شدیم نونوا و الکی نون می پختیم و هی تو میومدی نونا رو می دزدیدی و می رفتی زیر لحاف قایم می شدی یعنی که رفتی تو سوراخ موش!!!من و پرند هم می افتادیم روت و می زدیمت اونقد که زیر لحاف نفس کم می آوردی و از لونه ات می اومدی بیرون...بعدش به تلافی می رفتی تو لحاف های ما می خوابیدی تا جای ما گرم شه اما جای خودت خنک بمونه و هی حرص ما رو در می آوردی؟؟؟ یادته بعضی وقت ها میومدی پشت در دستشویی قایم می شدی من که از دستشویی میومدم بیرون می پریدی جلوم و می ترسوندیم و دلت رو می گرفتی و می خندیدی به من که زهره ام ترکیده بود؟؟؟ یادته عصرها که بابا از سر کار می اومد می خواست یه چرتی بزنه همون موقع شیطنتمون گل می کرد واسه هم ادا در می آوردیم واسه این که صدای خندهمون بابا رو بیدار نکنه صورتمون رو تو بالشت فشار می دادیم اما باز صدای هر و کرمون بابای بنده خدا رو بیدار می کرد بعد دوتایی در می رفتیم؟؟؟ یادت هست می رفتیم تو حوض باغمون شنا می کردیم اونقدر که رنگ آب می گرفتیم و دست و پاهامون پوستش جمع می شد...بعضی وقتا دختر آتیش پاره ی همسایه می اومد اذیتت می کرد و سر به سرت میذاشت آخرش اونقد عصبانی می شدی که سرش رو می کردی زیر آب نگه میداشتی اونقد که به غلط کردم می افتاد تا ولش کنی؟؟؟ یادت هست یه بار که تو کوچه داشتیم بازی می کردیم دوستت علی به من یه بیسکوییت داد تا چهار پنج سال به خاطرش من رو اذیت می کردی می گفتی می خوام بدمت به علی!!!زن علی میشی؟؟؟منم میرفتم پیش مامان خواهش می کردم که من رو به علی ندین من علی رو نمی خوام.مامان چقد می خندید؟؟؟ یادت هست اولین بار که سبیلات رو زدی روت نمیشد کسی نگاهت کنه دستت رو میذاشتی پشت لبت بعد زیر چشمی به هم نگاه می کردیم و می خندیدیم؟؟؟ یادت هست من آبله مرغون گرفته بودم می اومدی دست می کشیدی به آبله ها و هی می گفتی اینا چیه؟چرا هی بیشتر می شن؟حتما خیلی هم می خاره؟واسه اینکه من رو بترسونی!!!و خودت می خندیدی!!!چند روز بعدش خودت هم آبله گرفتی لباست رو می زدی بالا کمرت رو به دیوار می کشیدی و خودت رو می خاروندی گریه می کردی و می گفتی غلط کردم مسخره ات کردم...چقد آهت زود می گیره...من رو ببخش...؟؟؟ یادت هست روزی که نتیجه ی امتحان استاتیکتون رو می خواستن بزنن همش می گفتی استادش سختگیره هر ترم همه ی دانشجوهاشو می ندازه نمره نمی گیرم...بعد که فهمیدی نمره گرفتی زنگ زدی گفتی بیا با هم جیغ بزنیم؟؟؟ خیلی بیشتر از همه ی این یادت هست ها دوستت دارم و برایت دلتنگم...مواظب باش الان که مجبوری ساعت ها زیر آفتاب بمونی باز خون دماغ نشی عزیزم... پ.ن:قصه ی این پست عریض و طویلم بعد از یه مدت ننوشتن مثل قصه ی گشنگی روزهای ماه رمضون و خودکشی و خوردن تا سرحد مرگ دم افطاره!!! پ.ن:ته تغاریمون ده سالشه...روزه میگیره خفن...هر کاریش میکنیم فایده نداره میگه باید هر روز روزه بگیرم...فقط ازش یه کله مونده...تازه سحر هم بلند میشه نماز قضا می خونه داداشم...میگم عزیزم تو کی بهت نماز خوندن واجب شد که قضاش هم کردی؟؟؟
آماده باشی یا نه بالاخره یک روز باید بری...یک روز که شاید داری مثل
همه ی روزهای دیگه زندگی ات رو میکنی و ناگهان سوت پایان بازی به صدا در
میاد و ناگهان و بی خبر همه چیز تموم میشه... اون لحظه است که آرزو میکنی ای کاش یک روز ،فقط یک روز دیگه فرصت داشتی
تا کارهای عقب افتاده و نیمه تمامت رو انجام بدهی،دلهایی که دانسته و
ندانسته شکستی رو بند بزنی،زخم زبانهایی که زدی رو مرهم بذاری دست هایی که
به سمتت دراز بودند و تو با بی اعتنایی از کنارشون رد شدی رو بگیری،دست
نوازشی به سر یتیمی بکشی و عزیزانت که یک عمر کنارشون بودی و دیدنشون برات
عادت شده بود و سر کوچکترین مسئله باهاشون اوقات تلخی می کردی پدر مادر
خواهر برادر همسر بچه ها دوستانت همه وهمه رو یادت میاد و آرزو میکنی کاش
فرصت داشتی فقط یک بار دیگه در آغوششون بگیری... اون موقع است که می بینی ای دل غافل!!!یک عمر حرص داشتن یک خونه ی مجلل
یک ماشین آنچنانی وسایل خونه ی لوکس خوردن همه اش بازی و سرگرمی ای بیشتر
نبوده...باید همه رو بذاری و بری...پس چه خوبه تا فرصت هست تا په قول مادرم
پیمانه ات پر نشده قدر لحظه هامون رو بدونیم تا مرگ ما رو غافلگیر نکنه و
حسرت این روزهای از دست رفته رو نخوریم...حالا که ماه رمضان داره از راه
میرسه زنگارها را از آینه ی دلمون پاک کنیم و باور کنیم که مرگی در پیش
داریم و کاری کنیم که این مرگ دروازه ای باشد برای رسیدن ما به آرامش
حقیقی... همیشه طوری به هم نگاه کنیم که انگار نگاه آخرینمان است...بی شک اینگونه همه ی دلخوریها از بین خواهد رفت... تو این ماه مبارک همدیگه رو از دعای خیر فراموش نکنیم...خیلیها هستند چه زنده و چه مرده که چشم به راه دعای دم افطار شما هستند
سلام به همه ی دوستان گلم!!! آقا جاتون خالی مشهد مثل همیشه عجب حالی داد.غوغایی بود روز نیمه ی شعبان. از در و دیوار شهر و حرم آدم می بارید.منم تند و تند ریه هام رو از عطر حرم آقا امام رضا پر میکردم..قلبم شده بود مثل یک گنجشک که بعد مدتها که تو قفس اسیر بوده و حالا در قفس رو باز کردن و بهش مجال پرواز دادند.خودش رو محکم به قفسه ی سینه ام میکوبید و می خواست از جا کنده بشه و زودتر از من به برسه به حرم و دلتنگیهاش رو گریه کنه... همیشه نزدیک حرمش که میرسم از نوک انگشتام شروع میکنه به مور مور کردن و بعدش همه ی وجودم رو میگیره و انگار همه ی بدنم بی حس میشه.نفسهام و قدمهام سنگین میشه.انگار چندتا وزنه ی سنگین به پاهام زنجیر شده و نمیذاره گام بردارم. قلبم می افته رو دور تند و صدای تالاپ تولوپش رو به راحتی میشنوم.تا لحظه ای که چشمم به گنبد طلایی رنگش می افته...اونوقته که بغضی که تو گلوم مونده و داره خفه ام میکنه باز میشه و احساس میکنم اونقدر سبک شدم که می تونم پرواز کنم. دوست دارم وسط صحن دستام رو باز کنم.دور خودم بچرخم اونقدر که سرم گیج بره میخوام فریاد بزنم و بگم ممنون که باز من رو سیاه رو به خونه ات راه دادی.که ما رو میشنوی...ما رو میبینی...چقدر خوبه که یه جایی هست که همه مثل همند..همه با هم مهربونترند...این جا یک تکه از بهشته...ممنون که هستی و هوامون رو داری... دعاگوی همه ی دوستان بودم.تک تک دوستانم رو دعا کردم... تا همیشه آفتابگردانت خواهم ماند خورشید من... دل تنگم را خریداری جز تو نیست!!!
حسین می آید؛ با کوله باری از عشق و ایمان. می آید، تا کمر طاغوت های جهان بشکند و
شوکت ستم، فرو بریزد. حسین می آید؛ تا همه پنجره های دنیا، رو به حق و حقیقت باز شوند؛ تا بندهای اسارت و
بندگی را از پای بشر باز کند؛ تا ریشه باورهای سبز و آسمانی، نخشکد؛ تا فریاد آزادی و
آزادگی، در سینه ها یخ نزند و اسلام، جاودانه شود. از اینکه همیشه در تاریکی های ذهنم، نور تو را حس می کنم و به نامت دخیل می بندم،
عاشق ترینم. نامت را که می آورم، قلبم شروع می کند به دلتنگی. راه می افتد میان آب ها، زلال می شود و
یک تکه از خاک پایت را می کند مُهر تقرب... . اگر یک نگاهی به دل هایمان بیاندازی، می بینی چقدر دوستت داریم. شاید جای دیگری باشی؛ اما
دستانت یک ضریح توی دلمان زده است. شش گوشه قلبمان همیشه برای توست... .
روزگاری بود میوه اش فتنه ، خوراکش مردار ، زندگی اش آلوده ، سایه های ترس شانه های بردگان را می لرزاند . تازیانه ستم ، عاطفه را از چهره ها می سترد . تاریکی ، در اعماق تن انسان زوزه می کشید و دخترکان بی گناه ، در خاک سرد زنده به گور می شدند . و در این هنگام بود که محمد (ص) بر چکاد کوه نور ایستاد و زمین در زیر پاهای او استوار گردید . برشما مبارک باد زیبا مبعثش که با اقرا بسم ربک... آغاز،با انا اعطیناک الکوثر.. بیمه و با الیوم اکملت لکم دینکم...جاودانه شد.!!! عیدی ما رو تو این روز شفای بیمارانمان و آزادی اسیرانمان و رهایی از هوای نفسمان قرار بده.آمین




صدای پای عید می آید و دل مومن بر سر دو راهی
آمدن عید رمضان و رفتن ماه رمضان بلا تکلیف است.

همراهان همیشگی عباداتتون قبول درگاه حق و عیدتون مبارک...




مهربانا
| Design By : Night Melody |



